به نام او
شاید و باید کردن کار عقله من درگیر عقلم که شاید می آرم تو کار عشقت کاش حواس دلم اینقدر پرت نبود که برا بودنت برا خواستنت عقل پا بزاره تو حریم دل دوباره اومدم که بگم می خوام با دلم زندگی کنم قبولم داری؟؟؟؟
زهرا معبودم! در جست و جوی تو همچنان سر گردانم و تشنه ی عشق تو هستم . مشتاقم که قلبم را چراغی سازم و آن را با روغن معطر عشقم برایت روشن کنم تا شب و روز در محراب تو بسوزد... میرا امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی ؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم. با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی ، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی ، سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری... باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خونوادت شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی . ..... اشکالی ندارد. احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی. من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب،من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو... به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. دوست و دوستدارت خدا می گویند :ابلیس زمانی نزد فرعون آمد در حالیکه خوشه ی انگور در دست داشت و میخورد ابلیس به او گفت:آیا کسی می تواند این خوشه ی انگور را به مروارید خوش آب و رنگ مبدل سازد؟ ابلیس با جادوگری و سحر آن خوشه ی انگور را به دانه های مروارید تبدیل کرد فرعون تعجب کرد و گفت:آفرین به تو که استاد و ماهری ابلیس سیلی ای بر گردن او زد و گفت: ما را با این استادی به بندگی قبول نکردند تو با این حماقت چگونه دعوی خدایی می کنی؟
شوالیه خطاب به دوستش میگوید : بیا تا به سمت کوهی برویم که خداوند در آنجا زندگی میکند میخواهم امتحان کنم که او چگونه فقط میتواند دستور داده و هیچ کاری برای سبک کردن فشار مسئولیت ما انجام نمیدهد دیگری میگوید : من هم برای اثبات ایمانم می آیم شب هنگام بود که به کوه مزبور رسیدند و صدایی در تاریکی شنیدند که میگفت بار اسبهایتان را از سنگهای روی زمین بر کنید . سوارکار اول میگوید : دیدی بعد از این همه سوارکاری و کوهنوردی او هنوز میخواهد تا بار ما را سنگین تر کند من هرگز اطاعت نخواهم کرد و سوارکار دوم همان کار را کرد که به او دستور داده شده بود . وقتی که از کوه بایین آمدند سبیده دم شده بود و اولین اشعه های نور خورشید سنگهایی را که شوالیه دوم با خود به همراه آورده بود روشن نمود : آنها خالصترین الماسهای دنیا بودند . تصمیمات و تقدیرات الهی اسرارآمیز هستند اما همیشه به صلاح ما می باشند . ًٌ مردی برای اصلاح به یک آرایشگاه رفت و با مرد آرایشگر در مورد مطلبی در روزنامه به گفت وگو پرداخت که: -این مطلب نشان دهنده ی این است که خداوند وجود ندارد . چقدر مردم زجر کشیده, اطفال خیابانی و جرم جنایت؟ اگر خداوند وجود داشت اینقدر مصیبت وجود نداشت . مرد مشتری در حالی که اصلاحش به پایان رسیده بود به فکر فرو رفت و تصمیم گرفت تا گفت وگویشان به درازا نکشد پس دستمزدش را پرداخت و خارج شد .اولین چیزی که توجهش را جلب کرد مرد گدایی بود با مو و ریشی بلند و نا مرتب . فورا به آرایشگاه رفت و خطاب به آرایشگرگفت: می دانی آرایشگر ها وجود ندارند؟ - یعنی چه ؟ من که آرایشگر هستم!!! -وجود ندارند زیرا اگر وجود داشتند افرادی با موهای آشفته و بلند در خیابان ها دیده نمی شدند آرایشگر با اطمینان گفت :وجود دارند فقط این افراد به آرایشگاه مراجعه نکرده اند - دقیقا و برای پاسخ دادن به سوال شما باید بگویم که خداوند وجود دارد . فقط اینکه, مردم به سمت او نمی روند. اگر می رفتند منسجم تر بودند و چنین فلاکتی در دنیا وجود نداشت عشق یعنی دیدن و تنها شدن می توانم با تو باشم ای خدا ؟ در رهت جولان دهم بی ادعا عاشقت هستم و خواهم ماند تا ابد عاشقی را بر من ببخشای ای احد زهرا معبودم من در نوازش عشقت من در سکوت مرگبار غم تو را یافتم تو را یافتم و دیوانه ی حضورت شدم آن لحظه که عشقت در وجودم غوغا می کند سایه های غم دنیا از وجودم فاصله می گیرند آن گاه من پرم از فریاد پرم از دیوانگی آن زمان است که می خواهم فریاد عشقت را فریاد زنم و وجودم را با اشک های شوق تسکین دهم و بگویم به تو که عاشقانه می پرستمت زهرا
در فراغ یار بودن و پرپر شدن
سرمه ی چشمان عاشق؛تر شدن
در جفای روزگار افضل شدن
عشق یعنی سوختن در آتشش
عاشقی کردن بدون دیدنش
عشق یعنی تسبیح در دستان من
سجده بر خاک رهش معشوف من
عشق یعنی احساس نیاز بودنش
تا افق رفتن برای بودنش
گریه کردن در غروب وهر سحر
بودنم در انتطار آن گوهر
عشق یعنی رفتن من تا دور دست
بودن من در خیال او و بس
عشق یعنی بیدار بودن تا سحر
هق هق من در فراق آن شرشر
عشق یعنی با تو بودن را خواستن
وا خدایا تنها تویی معبود من

